پرهامپرهام، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

فرزند ایران زمین

احترام به تو حتي تو دل مامانيت

ما ديشب رفتيم خونه دايي يا عمو حسين يكي از دوستامون حالا چرا يا اوردم بخاطر اينكه داداش حسين يكي از دوستاي خوب ماست كه يه جورايي براي ماماني مثل برادر همينطور بلعكس خوب بگذريم ديشب حسين آقا 2 تا مهمان براش امد و از هر دو خواست كه به شما سلام كنن و يه جورايي به شما احترام بگذارند تا همه وجود شما رو حس كنن و من ازش ممنونم و بعدش با هم رفتيم سرزمين عجايب تيراژه براي بازي و صرف شام شب قشنگي بود و به همه خوش گذشت احساس مي كنم واسه تو هم شب قشنگي بودمگنه آقا پرهام
6 اسفند 1390

ماجراي سيسموني 3

سلام پرهان جان ما ديروز هم رفتيم به اتفاق مامان بزرگ ومامانيت براي خريد مابقي سيسموني شما سمت شانزليزه تو خيابان وليعصر كلي لباس خريديم اما كلكل كردن ماماني با مامان بزرگ براي خريد لاسها جالب بود وقتي مامان يه چي انتخاب مي كرد مامان بزرگ مي گفت نه و بلعكس اما ماماني موفق تر بود و هرچيزي رو برات قبول نمي كرد، اما مامان بزرگتم چون به فكرت بود مي خواست نقشي داشته باشه. پس مامان بزرگ ممنون. بعد رفتيم سر كالاسكه و اينجور چيزا كه مامان بزرگ همايت از كالاهاي ايرانيش گل كرد و مي گفت فقط ايراني و و مامانيت ميكفت خارجي آخرشم كه معلوم كي برنده شد كالاسكه كرير ساك روروك خارجي مارك كپلا خريديم كه حتي براي اطمينان ما آقاي فروشنده روش نشست . مباركت باشه اي...
3 اسفند 1390

ماجرای سیسمونی 2

خوب بعد از خرید سرویس چوبی که تخت نوزاد نوجوان و کمد شما بود و مامانی تاکید کرد خیلی خیلی شیک باید باشه  رفتیم خیابان بهار که مرکز خرید سیسمونی هست برای خرید مابقی وسایل که مامانی از لباس شروع کرد و بهترین لباسها رو با سلیقه عالی که داشت و این رو بارها و بارها ثابت کرده بود مخصوصا تو انتخاب من ، برات خرید یه لباس برای اولین تجربه خرید که زمستانی بود و برای 2 تا 3 ماهگی قابل استفاده هست اما بعد از اینکه خرید ما متوجه این موضوع شدیم که لباسهایی که می خریم باید به نسبت تولد تو باشه که یه سوتی بزرگ بود چون شما به امید خدا تو تیر ماه بدنیا می آیی و اون لباس دیگه براتی زمستون احتمالا کوچیک شده و غیر قابل استفاد هست و بزرگترش رو هم نداشت اما ا...
29 بهمن 1390

ماجراهای سیسمونی 1

خوب پرهام جان ، ما این چند روز حسابی درگیر این شدیم که واسه شما سیسمونی تهیه کنیم و اول از همه با سرویش چوبی برای شما شروع کردیم و با سر زدن به همه جای تهران از شمال(میلاد نور) تا جنوب (حسن اباد)از شرق(دلاوران) تا غرب(یافت اباد) که بلاخره بعد از سه بار که به یافت آباد رفتیم آخر به این نتیجه رسیدیم که تخت شما رو نوزاد نوجوان انتخاب کنیم که تماما MDF هست و خیلی شرایت عالی دیگه و بسیار شیک و خوشکل هست مامانی که خیلی خسته می شود اما بخاطر شما با یه شوقی هم پای من و مادر بزرگت می یومد و من ازش سپاسگزارم امیدوارم شما هم همین قدردان باشی ...
29 بهمن 1390

پرهام

دیگه هرجا می ریم اول حال آقا پرهام رو می پرسن و مارو دیگه با اسم آقا پرهام می شناسن بابا مهم بابا محبوب دلها تو به دنیا بیایی چه می کنی با این جماعت
25 بهمن 1390

تولد مامانی

٩٠/١١/٢٣ تولد مامانی بود و حتما اولین و آخرین حضور تو در روز تولد مامانی تو دلش انشاالله بقیه تولدهای مامانی تو به سلامتی کنارش باشی تفلودت موفارک مامانی جونم ...
25 بهمن 1390

عقد کنان تو عقد کنان

دیروز ظهر عقد کنان دختر دایی من بود ریحانه (به یاد بچه گیمون نینانه) شما و ومامانی صبح زود بلند شدید و شروع کردید به آماده شدن منو بعد 2 ساعت بلند شدم و اماده شدم اما شما هنوز اماده نبودید، بعد رفتیم مراسم خوش گذشت مامانی که اومد بیرون که بریم تعریف می کرد که خاله محبوبه بهش می گفته خاله رورو من فکر کردم حرف بدی زده اما مثل اینکه یه اصطلاح بین خانوم هاست خلاصه بعد از اونجا رفتیم برای عقدکنان دوم دختر دایی پسر دایی مامانی، سجاد و مهیا اونجا هم خوب بود مثل اینکه اونجا هم به مامانی می گفتن خاله رورو ببین مامانی به خاطر تو که چه لقب هایی نگرفته   ...
23 بهمن 1390