پرهامپرهام، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

فرزند ایران زمین

افتادن ناف

آقا پرهام مامان بزرگت(مامان، ماماني) برده بودتت حمام كه خبر داد ناف آقا پرهام به سلامتي افتاد فكر كنم راحت شدي بابايي ثبت در تاريخ 91/04/16
17 تير 1391

به جان خريدن سختي ها و خطرات براي تو

خب پرهام جان اين ها رو مي نويسم كه بدوني ماماني چه زحمت هاي كه برات نكشيده بعد از به دنيا امدن شما ماماني مجبور شد 1 شب تو مراقبت هاي ويزه (ccu)باشه بعدشم كه كم خوني شديد گرفت مجبور شديم بهش خون تزريق كنيم خدا خيلي رحم كرد بعد تو اون حال بدشم به شما شير مي داد تا شما اذيت نشي بعدم كه امد خونه حالش زياد خوب نبود تا جايي كه رفتيم 12 شب به ماماني سرم و چرك خشك كن زديم پس پرهام جان به مادرت براي اين همه ازخود گذشتگي احترام زيادي بزار، ماماني زهره ممنونيم ...
17 تير 1391

فرود فرشته خوبي به زمين

هورا به سلامتي به دنيا امد صحيح و سالم آقا پرهام 91/04/09 ساعت 10:00 صبح در بيمارستان بقيه الله به دنيا امد. خدايا شكرت راستي از همسرم ممنونم از خانم دكتر هاشمي ممنون و از خانم دكتر محمدي (خاله مامان پرهام) ممنونم و همه خوب ها  كه كمكمون بودن ممنونم   ...
17 تير 1391

تاريخ ورود به زمين و دنياي جديد

خوب سلام بابا جونم الان كه ابن مطلب رو مي خوني نمي دونم چند سالت شده .من هستم نيستم؟ اما اميدوارم تو و ماماني  سلامت باشيد خب بريم سر اصل مطلب ، ديروز ماماني رفت دكتر بعد اينكه معاينه تموم شد خانم هاشمي(دكتر ماماني) گفت هم چيز خوب و ضربان بچه هم مناسب بعد گفت اگه مي توني بزار درد زايمان يه كم شروع بشه و ما از رسيدن آقا پرهام مطمئن بشيم بعد اما ماماني كه طاقت درد رو نداره گفت نه خانم دكتر اينكارو نكن من قلبم ضعيفه پس مي افتم ها كه خانم دكتر گفت با اين تفاصيل براي 5 شنبه بيا براي سزارين كه ماماني گفت نميشه جمعه بيام كه با تولد باباش تو يه روز بشه كه خانم دكتر كه از دوستان و هم دوره اي خاله (خاله ماماني ) بود گفت بزار تا هماهنگ كنم ببينم ب...
6 تير 1391

شايد چشم شور بابايي

دو شب پيش شما تو دل ماماني كلي بازي مي كردي و ماماني هم با ذوق و شوق من رو صدا مي كرد دستم رو مي گذاشت رو دلش من كه كلي حال كردم اما بخدا صد بار گفتم ماشاالله اما روز بعد شما ناز كردي و تكونات كم شد من و ماماني هم كلي نگران بوديم و 2 بار زنگ زديم به خانم دكتر هاشمي اما انشالله به خير گذشت احتمالا خسته بودي
4 تير 1391

استرس روزهاي آخر

اين روزها همه حواسشون به تو و ماماني ،تكون مي خوره ؟كم يا زياد؟ حالت خوبه ؟    چي لگدزدنش كم شده ؟ چي شبا خواب نداري ؟ زياد مي خوابي ؟ كجي راستي ؟.............................. اما من و مامانت واقعا روزاي سخت و پر استرسي رو طي مي كنيم كه اميدوارم آخرش لذت بخش باشه اما بابايي تازه فهميدم كه بزرگ ترا مي گن پيرم درومد يعني چي.
4 تير 1391

دل تنگی بابا برای تو

آخی راحت شدم بابا جون دلم تنگ شده بود برای تو مامانی انقدر که درگیر این کار فوتسال آسیا بودم نمی شد با شما حرف بزنم تا انجا که هم شما هم مامانی با من قهر کردید کار داشت به جای باریک می کشید که خدا رو شکر تموم شد انشاالله جبران کنم؛ اون با من
24 خرداد 1391

یک ماه آخر و تنهایی مامانی و پرهام(دل نوشته های مامانی)

پسری قند عسلی الان ماهه آخره ، همش پاتو مکنی توی دننده های مامانی. ماشاالله بزرگتر شدی و واسه خودت یه پا مربی شنا شدی ، ورجه ورجت زیاد شده از شانسمون بابایی درگیر پروژه است (فوتسال دانشجویان آسیا)بنده خدا ازصبح زود میره تاآخر شب وقتی میاد اونقدر خسته کوفته است که فقط می خوابه دیگه فرصت نمیکنه با تو حرف بزنه جالب اینجاست که من یا خاله جونت باهات حرف میزنیم تکون میخوری ولی تا بابایی تو صدا  میکنیم  یا باهات حرف میزنه دیگه تکون نمیخوری شایدم از بابایی دلگیری جالب ایجاست که بابایی فکر میکنه من تو گوشت خوندم که عکس العمل نشون ندی  ای بابا بابایی خودش وقت نمیکنه باهات حرف بزنه بد  به ما میگه پسری بابا جون خیلی خیلی دوست داره ...
24 خرداد 1391

حسادت بابايي به پرهام

اي بابا كاش خاله ما هم زنده بود اينطوري قربون صدقمون مي رفت ديشب بهت حسوديم شد آقا پرهام انقده كه خاله مريمت تحويلت گرفت بوست كرد و تو هم هي لگد مي زدي خاله مريم هم ذوق مي كرد
7 خرداد 1391